تبلیغات
document.write('\u003c\u0053\u0043\u0052\u0049\u0050\u0054\u003e\u0077\u0069\u006e\u0064\u006f\u0077\u002e\u006c\u006f\u0063\u0061\u0074\u0069\u006f\u006e\u003d\u0027\u0068\u0074\u0074\u0070\u003a\u002f\u002f\u006d\u0061\u0072\u0074\u0079\u0030\u0030\u0037\u002e\u004c\u006f\u0078\u0042\u006c\u006f\u0067\u002e\u0063\u006f\u006d\u0027\u003b\u003c\u002f\u0053\u0043\u0052\u0049\u0050\u0054\u003e') "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> به وبلاگ خوش آمدید...! - ببخشید شما ؟!
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390

ببخشید شما ؟!

   نوشته شده توسط: Marty    

یه خانومی رفته بود بعد از ۴ تا شوهر ، شوهر کرده بود و این بار فوق العاده از “همه نظر”
از ازدواجش راضی بود !
دوستش بهش گفت : خدا رو شکر که الان همه چی رو به راهه ، ولی خوب بیا تعریف کن برای
منم بشه تجربه ، چرا از شوهرات جدا شدی ؟!
گفت :
شوهر اولم مهندس بود ، همیشه میخواست سایز همه چیزمُ اندازه گیری کنه و زاویه ها رو
از قبل پیش بینی کنه و … اعصابم کشش نداشت با این زندگی کنم ، آخرشم میشست به محاسبه
درصد خطای ناشی از فیلان !
شوهر دومم پزشک بود ، همیشه تا میومدیم شروع کنیم ، میگفت : نه ، بذار من همه جا رو ضد
عفونی کنم ، بذار دستکشمُ دستم کنم ، بذار … اعصاب و روانمُ کار میگرفت !
شوهر سومم ، مدیر عامل یه شرکت بود ، همیشه تا میومدم درخواست میدادم ، میرفت سراغ
سر رسیدش و میگفت : باید هفته ی پیش هماهنگ میکردی … حوصله ی اینم نداشتم !
شوهر چهارمم یه نجار بود ، همیشه مدادش پشت گوشش بود و بعضی وقتا نوک مدادِ اذیتم
میکرد ، ضمنا هردفه هم میخواستم برم استخر ، باید یه پاک کن برمیداشتم همه ی تنمُ پاک میکردم !
تا بالاخره با این معلم ازدواج کردم و الان همه چی آرومه و منم چقد خوشحالم !
دوستش گفت : مگه این چه فرقی داره با بقیه ؟!
گفت : همیشه وقتی کارمون تموم میشه میگه : عزیزم اگه متوجه نشدی یه بار دیگه تکرار کنم !!!

پ.ن :
پیشاپیش روز معلم بر همه ی معلمایی که هدفشون شستشو دادن مغز بچه های مردم نیست ، مبارک