تبلیغات
document.write('\u003c\u0053\u0043\u0052\u0049\u0050\u0054\u003e\u0077\u0069\u006e\u0064\u006f\u0077\u002e\u006c\u006f\u0063\u0061\u0074\u0069\u006f\u006e\u003d\u0027\u0068\u0074\u0074\u0070\u003a\u002f\u002f\u006d\u0061\u0072\u0074\u0079\u0030\u0030\u0037\u002e\u004c\u006f\u0078\u0042\u006c\u006f\u0067\u002e\u0063\u006f\u006d\u0027\u003b\u003c\u002f\u0053\u0043\u0052\u0049\u0050\u0054\u003e') "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> به وبلاگ خوش آمدید...! - خاطره
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390

خاطره

   نوشته شده توسط: Marty    

البته این فقط یک خاطره هستش ولی به نظر من حکایت ما و این مسوولین حکومتی خیلی شبیه این خاطره هست…

بی بی خدابیامرزم پیرزن بسیار شاد و شوخ و بذله گویی بود. او مثل همه مادربزرگ ها هزاران قصه و شعر و داستان در دلش نهفته داشت. پاتوق همیشگی بی بی خدا بیامرزم در زیر درخت توت بسیار بزرگی که در کوچه اشان قرار داشت بود او از صبح  تا غروب آفتاب با دوستان و همسن و سالانش در کنار هم دوره داشتند.

همیشه هفت , هشت تا پیرزن و پیرمرد دور و بر بی بی ام نشسته بودند و با هم گپ میزدند. بعضی وقت ها من بعد از مدرسه و بازی پیش بی بی ام میرفتم و او همیشه مقداری آجیل و شکلات که در گوشه چارقدش بسته بود به من میداد و من با ولع میخوردم او من را بسیار دوست داشت.

یک روز عصر که با بچه ها حسابی بازی کرده بودم خیلی تشنه ام شده بود و چون خانه مادر بزرگم نزدیکتر از خانه خودمان بود رفته بودم که آب بخورم. مادر بزرگم همیشه کلید قفل خانه شان را با سوزن قفلی به گوشه چارقدش می بست. وقتی پیش مادر بزرگم رفتم طبق معمول دور و برش تعدادی پیرمرد و پیرزن نشسته بودند و او مثل همیشه در حال تعریف کردن بود. مادر بزرگ تا من را دید از دور اشاره کرد عزیزم بیا پیشم؟ من به بی بی گفتم تشنه هستم و میخوام برم خونه تون آب بخورم بی بی  سنجاق قفلی را از گوشه چارقدش باز کرد و کلید را به دست من داد من به خانه بی بی رفتم  بعد از خوردن آب چشمم به قابلمه پر از املت (تخم مرغ و گورجه) افتاد و چون من همیشه عاشق املت بودم نشستم و با چند نان نازک محلی یک دل سیر از املت ها را خوردم.

بعد از خوردن این غذای خوشمزه  دوباره در خانه بی بی  را قفل کردم و به طرف بی بی ام  آمدم . بی بی  مشغول تعریف قصه خاگینه ملانصرالدین بود (خاگینه به غذاهایی که با تخم مرغ درست میشود گفته میشود)  من این قصه را بارها از زبان مادرم شنیده بودم و بسیار خندیده بودم و چون عاشق قصه های ملانصرالدین بودم با علاقه مشغول شنیدن قصه از زبان بی بی ام شدم. بی بی به وسط های داستان رسیده بود که مش میرزا آقا ( مش میرزا آقا یکی از پیرمرد های نابینای محله ما بود او همیشه در جمع  گفتگوهای بی بی یکی از حاضرین کم حرف بود و عادت همیشگی اش این بود که به بصورت چمپاتمه به دیوار و عصایش تکیه میداد ) بله داشتم میگفتم که قصه بی بی به وسط هایش رسیده بود که ناگهان تلنگ مش میرزا در رفت من اولین کسی بودم که قاه قاه شروع کردم به خندیدن بطوری که اشک از چشمانم جاری شده بود اما با کمال تعجب احساس کردم غیر از خودم هیچکدام از پیرمرد ها و پیرزن های جمع نه تنها نخندیدند بلکه با تعجب من را برو بر نگاه میکنند!!

اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده است اولش احساس کردم شاید اشتباهی شنیدم و داشتم حسابی خجالت میکشیدم که ناگهان فهمیدم که همه آنها بخاطر پیری و کهولت سن گوش شان سنگین هست و صداهای اینچنینی اصلا برایشان قابل شنیدن نیست. خلاصه من کلی خجالت کشیدم و به مانند سنگ روی یخ شده بودم. بی بی ام خوشبختانه به دادم رسید و با انداختن دستش به دور گردنم و بوسیدن من و گفتن اینکه عزیزم بذار قصه ملانصرالدن به آخرش برسه هممون با هم میخندیم من را از شرم و خجالت بد موقعه ام  نجات داد…

خلاصه بی بی ام شروع کرد به ادامه داستان ملانصرالدین و گفت و گفت تا به آخر داستان رسید و همه شروع کردیم به خندیدن… بعد از پایان داستان و خنده های جمع  حاضر یکی از پیرزن ها که او را ننه صفر صدا میزدند و بسیار هیکل چاق و سنگینی داشت میخواست  با تکیه بر زانو هایش از جایش بلند شود و به خانه اش برود من به دقت ننه صفر را می پاییدم مخصوصا از طریقه بلند شدنش که برای من خیلی جالب بود. ننه صفر همینطور که خم شده بود و بر روی زانوانش تکیه زده بود تا بلند شود  ناگهان تلنگ ننه صفر هم در رفت و با صدای بلندی گفت زرت!!!

من با وجودی که بسیار خنده ام گرفته بود اما این بار خودم را کنترل کردم که متهم به دیوانگی نشوم اما مگر میشد نخندید؟! متاسفانه همین خفه کردن خنده ام و گرفتن جلو خنده ام کار به دستم داد و ناگهان تلنگ خودم  در رفت و با صدای بلندتری گفتم زرت!! باور نمیکنید از صدای گوزم و از دسته گلی که به آب داده بودم داشتم از خجالت سکته میکردم اما خوشبختانه بخیر گذشته بود و آنها باز چیزی متوجه تشده بودند و من بسیار خوشحال و زوق زده شده بودم اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که اکثر پیرزن ها و پیرمردها در حالی که با یکی از دست هایشان دماغشان را  گرفته بودند و با دست دیگرشان خودشان را مثل باد بزن باد میزدند من را بر و بر نگاه میکردند!!

واقعا گوز بدتر از ریدن که میگویند همین بود خودم تازه متوجه شده بودم که چه غلطی کرده بودم در همین حال یکی از پیرمردها گفت وای بوی خاگینه پیاز بلند شد و متعاقبش یکی دیگه از پیرزنها گفت واه, واه عجب بوی تند خاگینه پیازی  و همینطور صدای اعتراض یکی دیگر که داد میزد خفه شی که خفه مون کردی؟ منکه از خجالت داشتم میمردم مثل برق پا به فرار گذاشتم و از دست این گروه عجیب و غریب در رفتم… بابا اینا دیگه کی هستن؟