تبلیغات
document.write('\u003c\u0053\u0043\u0052\u0049\u0050\u0054\u003e\u0077\u0069\u006e\u0064\u006f\u0077\u002e\u006c\u006f\u0063\u0061\u0074\u0069\u006f\u006e\u003d\u0027\u0068\u0074\u0074\u0070\u003a\u002f\u002f\u006d\u0061\u0072\u0074\u0079\u0030\u0030\u0037\u002e\u004c\u006f\u0078\u0042\u006c\u006f\u0067\u002e\u0063\u006f\u006d\u0027\u003b\u003c\u002f\u0053\u0043\u0052\u0049\u0050\u0054\u003e') "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> به وبلاگ خوش آمدید...! - بهار گمشده
سه شنبه 6 اردیبهشت 1390

بهار گمشده

   نوشته شده توسط: Marty    

سلام ای رخت نو بر تن ، بهاران
سلامت باد !
سلام ای مهر ایزد
ای کهن فرخند روز نو
صدای پای اسب بی سوار این سحرگاهان
درون خانه‌ی بی شمع شبگیرم
سلامت باد !
چه شد یادی ز ما کردی ؟!
تو را حرفی و کاری بوده با ما
یا که از بخت بد ایام
راه خویشتن را
در میان این هزاران راه بی راهه
دگر باره رها کردی ؟!
خدای من !
چه شد من را !
چرا بیهوده اینسان من
سوال بی ثمر دارم
تو گویی رفته از یادم
که در این تیره شام شوم
جوابی بر نمیخیزد
به پیکار برهنه تیغ پرسش ها
درون آ نور چشمانم
درون آ ای امید من در این شام به خون خفته
درون آ !
چرا اینسان پریشانی ؟!
سرت درآمده آیا از این بیهوده پرسشها ؟!
و یا از راه پر پیچ و خم
این ناکجا آباد
تنت اینگونه رنجور است ؟!
گمانم گرد این راه پر از پیچش
نشسته بر عبای سبز و رنگینت ‌
نمی دانم که آخر بار
کجا دیدم تو را اما
گمانم بر سر آن باغ بی برگ
همان دهقان پیر روستامان بود
عجب شیرین زمانی بود !
چه رویایی
چه بی سرما بر این
خاکستری خاک ز غم ویران
چو یک آهوی سرمست و ز غم آزاد
قدم ها از پی هم
بر تن این هرزه های چون علف مانند
خرامان و پر از امید
سرود خنده سر دادیم !
خدا گویی که در آن دوران
بر این ده آشناتر بود !
تمام کوچه هامان
عطر باران بهاری بود
تن بی تاب چشمه
پر ز ماهی بود !
ولی اکنون …
بهارم !
مهربانم !
خبر داری ز حال مردم اینجا ؟!
خبرها می رسید آیا ؟
شنیدی بر تن خاک
پر از اندیشه‌ی ده
نهال آهنین میله می کارند
شنیدی بر سر آن تک درخت
تک نشسته در میان باغ
چه ها بردند و آوردند ؟!
شنیدی آب را کشتند و
عمری مرد اینجا
به خون دل
تن این کِشت چون کُشتار خود را
سیر می سازند !
خبر داری ز طاعون سال مرگ آسا
که زهرش زیر دندان جوانان ماننده
و تلخیش بر کام سراسر تا ابد خاک سیه پوش
خراب آباده‌ی اینجاست !
تو وقت آمدن
سرهای بی تن مانده از اندیشه را دیدی ؟!
نمیدانی !
یقین دارم نمی دانی !
تو را باور نخواهد شد
که سان قامت تاریخ پر درد نیکانم
دل این خاک سرما بسته‌ی ما
سخت نالان است
نداها غرق خون
نای و نوایی نیست !
تن بی جان سهراب دیار ما
چه بی پرده
به روی دست های قهرمان قصه مان پوسید
تو میدانی ؟!
صدای زجه های بی ستون
هر شب ز سوگ تیش فرهاد
به خواب یوسف دربند این ویرانه می آید ؟!
تو میدانی ؟!
که در این معبد متروک
قداست بوی خون دارد ؟!
و آجرهای تنها مسجد ده را زجا کنده
بر آن بیگانه سنگ سرد کوبیدند
و یک بت خانه
بر بی جان تن بی باوری های چو باور گشته ی این خاک
بشناندند ؟!
چه گویم من تورا
که نای گفتن نیست
که نای هر نوایی را
در این ویرانه می گیرند !
” هوا بس ناجوانمردانه سرد است ”
و تن بی جان ایمان سخت لرزانست !
نمی دانم !
نمی دانم تو هستی ؟!
یا که من
به رسم عادت هر روزه ام
در وهم و رویایم
نمی دانم !
نمیدانم چرا اینسان برای گوش های بسته‌ی این دل
سخن های پر از تکرار می خوانم
نمی دانم !
نمی دانم !
برو دیگر !
برو دیگر بس است
از درد بی مرگ من و ما هر چه را خواندی
برو دیگر که بیش از این
مرا یارا گفتن نیست
و چشمانم چو روحی محتضر
بی تاب و نالان
چشم بر راه قدوم نحس این ناخوانده مهمان است
برو دیگر
دگر باید بخوابم من !
که در تاریکی این شب
جزایی سخت دارد
تن بیداری چشمان این مردم !
برو دیگر …