تبلیغات
document.write('\u003c\u0053\u0043\u0052\u0049\u0050\u0054\u003e\u0077\u0069\u006e\u0064\u006f\u0077\u002e\u006c\u006f\u0063\u0061\u0074\u0069\u006f\u006e\u003d\u0027\u0068\u0074\u0074\u0070\u003a\u002f\u002f\u006d\u0061\u0072\u0074\u0079\u0030\u0030\u0037\u002e\u004c\u006f\u0078\u0042\u006c\u006f\u0067\u002e\u0063\u006f\u006d\u0027\u003b\u003c\u002f\u0053\u0043\u0052\u0049\u0050\u0054\u003e') "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> به وبلاگ خوش آمدید...! - کمی مهربان تر…
سه شنبه 30 فروردین 1390

کمی مهربان تر…

   نوشته شده توسط: Marty    

تاکسیه دانشگاه یه مسافر میخواست.دو تا خانوم بودن و من. دختری که جلو بود مدام غر میزد و با گوشیش که اپل بود ور میرفت.

طبق عادت در زایلیتول رو باز کردم یکی برداشتم و بی صدا جویدم. تو حال و هوای خودم بودم که یهو یه صدای کودکانه منو به خودش جلب کرد.

-     عمو؟ یه ادامس میخری؟

-     میمیک صورتش و نحوه ی حرف زدنش ناخوداگاه منو یاد کودکی یکی از دوستانم (محمد عزیز) انداخت. پسره خیلی با ادب بود اما خستگی از وجودش می بارید.لباش خشکی زده بود.

-     نه مرسی دارم.

-     حالا یه دونه. دیویس تومنه.

-     آخه دارم.

-     حالا یه دونه.موزیه.

-     آخه نمیخوام.

-     حالا یه دونه واسه داداشت بخر.

-     (با خنده) دستت درد نکنه اما اون هم داره.

-     دستم که خیلی درد می کنه.پام رو هم که نگو از اون بد تر.حالا یه دونه بخر.

با خودم گفتم حالا باشه.پونصدی رو در آوردم آدامس رو بهم داد.پول رو نگرفت، دست کرد تو جیبش

-     این صد

-     این دیویس

-     این سیصد

پول رو گرفت و رو به دختر بغل دستیم گفت:

-     خاله؟ تو هم یکی میخری؟

-     (دختره با عصبانیت تمام!) نه بچه برو پی کارت نمیخوام!

شیشه رو داد بالا.پسره غمش گرفت، رفت..

اون موقع تازه فهمیدم چرا با اینکه دختره به شیشه نزدیک تر بود، اول به من گفت بخر.

*پی نوشت: یه کم بیشتر مهربون باشیم.